(دلنوشته های نسیم انتظار...)
من دگ طاقت ندارم خـ ـــ ـــ ـــدا.....می خوام رد پاهــــامو دیلت کنم از صفحه ی روزگار...!!!
مواظب باشید جماعت به کسی هم نگویید که من روزی در این دنیا بودم !...خدایا می شود استعفا دهم ....؟
دیگر نمی توانم ....کم آورده ام....آخه من که صبر ایوب رو ندارم ...راستش می دانی؟
دیـــــــــــگر طاقت رویـــــــــــــــآهآیم تمام شده....!!!
دلـــــــم بد جوری رسیدن می خواهد.....
آهآی مـــــــــردم............
هر کدآمتآن که به می خوآهیدبه جنــــــگل بروید برایم عصایی بیاورید
این عـــــــــــذاب تنهایی پیرم کرده است...!!!
البته هر چند که می دانم تنهایی هم برای خودش عالـــمی دارد ...
حداقل وقتی تنهایی خیالتـــــــ راحته که هیچ کسی دیگر دلت رو نمیشکنه....
من دگ حالا می دونم که هرگز...
هرگز نباید به دیگران اجازه بدی قلمت رو در دست بگیرند ...دفتر سرنوشتت رو ورق بزنند...خاطراتت رو پاک کنن ...و در پایان بنویسند ...قسمت نبود
آخه قسمت چه گناهی کرده وقتی این جمله رو می دونی که...
خواستن توانستن است....وقتی می دونی که اون خودش نخواسته پس نباید قسمت رو مقصر بدونی ....
امروز در قلبم برای همیشه پلمپ شد به جرم دوست داشتن های بی مورد !
لطفا دیگر سراغ آن نیایید حتی با مجوز رسمی از عقل !!!!!!هـــــــــــرگز










